الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
30
الهيات در نهج البلاغه (فارسى)
است . بديهى است مسائلى مثل الهيّات بايد همين گونه باشد زيرا واقع و حقيقت آن يكى است و وقتى كسى به آن حقيقت برسد ، زبان و بيانش در همه جا ترجمان همان حقيقت مىشود . سخنان على عليه السلام در الهيّات هرچند با قطعىترين مبانى علمى و فلسفى مطابق است و حكماى الهى در برابر آن خاضعاند ، فيلسوفمآبانه نيست و مانند قرآن است كه منطقش فلسفه و كلام نيست ولى خردپسندتر از هر سخنى است . منطق على عليه السلام با منطق فلاسفه و اهل كلام فرق دارد امّا فيلسوف و متكلّم آن را مىپسندد و محكمتر و استوارتر از كلام خويشش مىيابد و در مواردى كه فيلسوف به حقيقت مىرسد ، اگرچه با على عليه السلام در آن موقف ملاقات مىكند ، امّا سخن خود را در پايهء سخن او نمىبيند ، چون سخن اميرالمؤمنين از روحى مطمئن و مؤمن و سرشار از يقين و ايمان و انس و شوق كه هيچ شبهه و شكّى نمىتواند او را به خود مشغول سازد تراوش كرده است ، ولى سخن فيلسوف يا متكلّم هرچند قاطعانه ادا شود ، يا از روحى نگران و ناآرام و مجادل و جامد صادر مىگردد و يا از روحى كه به قوّت يقين و ايمان نرسيده است ؛ زيرا او نه لذّت انس و خلوت با خدا را چون آن حضرت درك كرده و نه شبى را مانند او به عبادت و پرستش به صبح رسانيده است . فيلسوف اگر هم در يك نقطه به حقيقت يقين پيدا كند ، در نقاط ديگر و جوانب همان نقطه خود را سرگردان و گرفتار شك و ترديد مىيابد ، امّا سخنان على عليه السلام در الهيّات ، نبوّت ، معاد و عوالم غيب ، لبريز از ايمان و باور است ؛ گويى حقايق غير قابل لمس را لمس كرده و با آنها تماس و اتّصال يافته باشد . جبران خليل جبران مسيحى مىگويد :